نویسنده :
نازنین - ساعت ۱:۳٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٦
اینجا رو خیلی دوست داشتم هنوزم دوستش دارم.اما باید دیگه تعطیل بشه
این مکان برای همیشه تعطیل اعلام میشه
خداحافظ
نویسنده :
نازنین - ساعت ۱٠:٤۱ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥
نویسنده :
نازنین - ساعت ۱۱:٥٠ ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٤
از روز پنج شنبه یهویی دچار گلودرد شدم و تمام شبش رو خواب دیدم که لوزه ام دارن رشد میکنن و راه گلوم رو میبندن تنم به شدت درد میکنه و استخونام دارن میشکنن خیلی گرممه و توان حرکت ندارم
پیشنهادات شما در حال بررسی هست ولی بهترین نعمت سلامتیه
نویسنده :
نازنین - ساعت ۱٢:٤٧ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٢
دلم یک تنوع میخواد .چی پیشنهاد میکنین؟
پیشنهادات شما بررسی میشود و به خلاقانه ترین پیشنهاد هدیه ارزنده ای تعلق میگیرد.
مدت ارسال از تاریخ 22/7/1389 لغایت 29/7/1389
با تشکر روابط عمومی وبلاگ نازنین چه رنگیه؟
نویسنده :
نازنین - ساعت ۳:٢٥ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٠
نویسنده :
نازنین - ساعت ۱۱:٢۱ ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٩
همیشه برام سوال بود چرا بعضی از وبلاگ ها اسم وبلاگشون رو عوض میکنن یا تغییر ادرس میدن..و از اونجایی که هر چیزی تا الان برام سوال بوده جوابش رو خودم گرفتم و تجربه کردم.امروز به این نتیجه رسیدم که منم باید چنین کاری بکنم.یک مدتیه اینجا برام اون امنیت سابق رو نداره.به زودی تغییرات عمده ای صورت میگیره و تمام دوستای گلم رو در جریان این تغییرات میزارم.
نویسنده :
نازنین - ساعت ۱:٠٠ ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٩/٧/۱٧
۱.بدترین اتفاق زندگیت؟ سعی کردم فراموش کنم
2.بهترین اتفاق زندگیت؟رفتن به مکه.گرفتم مجوز مهدکودک
3.بهترین تصمیمی که گرفتی؟ جواب رد دادن به کسی که همه نظرشون بهش مثبت بود ولی من نظرم منفی بود
4.بدترین تصمیمی که گرفتم؟نمیدونم
5.بزرگترین پشیمونیم: حرفی که به دوستم زدم
6.چه کسی تو زندگیت تاثیر گذاشته؟ من خیلی تاثیر پذیرم و فورا رفتارها روم تاثیر میزاره
7.آرزوهات بگو: به طور کلی اول سلامتی و بعدش دل شاد و احساس خوب
8.به معجزه اعتقاد داری؟ بله خیلی زیاد
9.چقد خوش شانسی؟ گاهی خیلی خوش شانسم گاهی بد شانس.اما خش شانسیم بیشتره
10.خیانت+عشق+دروغ هر سه مکمل هم: این سه تا رو زیاد دیدم اما برام خیلی بی اهمیت بوده .نمیدونم چرا؟
11.از کی خیلی بدت میاد: از هیچ کس
12.تا حالا دل کسیو شیکوندی؟ اره یکیش رو خبر دارم چند سال پیش ولی ناخواسته بوده و بعد از اون خدا صد برابرش رو به من نشون داده
13.چرا این اسمو واسه وبلاگت انتخاب کردی؟ بالای وبلاگم این توضیح رو دادم که از بچگی همه چیز رو رنگی میدیدم.اسم ها و روزهای هفته و همه چیز
14.کیو از بچه های وب بیشتر دوست داری؟ همه رو دوست دارم و به همه وابسته شدم
15.تعریفی از زندگی خودت: خیلی شلوغ و خیلی اروم
16.خوشبختی؟احساس هر کسی نسبت به خوشبختی متفاوته
17.با گفتن این واژه ها چی به ذهنت میرسه؟
هلو: تابستون
خـــــــــدا: خیلی بزرگه
امام حسین: عاشورا و نبرد
اشک: غصه
کوه: خیلی استوار
سریال فرار از زندان: ندیدم
هوش: خودم
ایمان مبعلی:فوتبال
ویلن: سنتور رو دوست دارم
رنگ چشمات: قهوه ای ..ولی در افتاب میشه عسلی
چه رنگی؟ همه رنگ ها..
جواب دادن به تلفن و مسیج: همیشه و متعهد به جواب دادن
نازنین : اروم با دلی که دلش نخواسته کسی از دستش ناراحت بشه.ساکت و کم حرف .اما وقتی شادم پرحرف میشم
18.کلام آخر: برای کسی بد نخوایم.دلمون بزرگ باشه
19.کسایی رو که دعوت میکنم: دوستان خوبم سارا . مهسا.سپیده.بابک.بوبوک.پریا.افروز.محبوبه.بهار.تارا.سحر بانو.سحر.نونوش.غزل.بانو
راستی روز دختر مبارک و ممنون از انو جون که منو به این بازی دعوت کرد
نویسنده :
نازنین - ساعت ٢:٢٧ ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٥
نویسنده :
نازنین - ساعت ٦:٤۳ ب.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳
نویسنده :
نازنین - ساعت ٩:٠٦ ق.ظ روز سهشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۳
از دیروز در این شهر بارون بعد از مدتها بارون بارید هوا یک کوچولو خنک شده
دیروز تمام اعضای خونواده رفتن مسافرت ولی من به اینکه امروز صبح زود باید میومدم مهد خونه موندم بعضی اوقات تنهایی هم عالمی داره یک سکوت خاصی حکمفرماست و یک جورایی هر کاری که دلم بخواد میکنم هر وقت بخوام میخورم هر وقت بخوام میخوابم دیگه کسی نیست هی بگه الان بیا ناهار الان بیا شام الان صدای تی وی زیاد کن کم کن.
تصمیم گرفتم برم ارایشگاه و رفتم بیرون اما هر ارایشگاهی میرفتم تعطیل بود اخه تو این شهر نباید یک ارایشگاه روز تعطیل باز باشه؟من که هر روز تا 8 شب مهدکودکم کی باید برم ارایشگاه؟؟؟؟؟؟
بعدش یهو یک ارایشگاه خیلی خوشگل دیدم و رفتم
خودشم فهمیده بود میگفت شما دنبال ارایشگاهی بودین که باز باشه؟منم گفتم نه تعریف شما رو زیاد شنیدم.خلاصه که خیلی مایه گزاشت و منم خیلی خوشم اومد و شاید از این به بعد اینجا برم
یک شلوار جین طوسی دیدم از این پاره ها خوشم اومده اما دوستم میگه دیگه پاییزه طوسی خوشگل نیست.نمیدونم والا
یکشنبه یاهو مسنجرم روشن بود یهو دیدم یک پی ام بدون متن رسید من گفتم شما؟طرف میگه شما پی ام دادین من میگم شما دادین خلاصه بعد از نیم ساعت هی اون میگفت والا تو دادی من میگفتم بلا شما پی ام دادین.اخرشم نفهمیدم چی به چی بود و کلی با هم حرف زدیم که فهمیدم طرف طلبه هستن و کلی با هم مباحثه کردیم.از این بحث هایی که سرانجامی نداره.
نویسنده :
نازنین - ساعت ۳:٤٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱
نویسنده :
نازنین - ساعت ۱۱:۳٤ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۱
نویسنده :
نازنین - ساعت ٥:۳٧ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧
این روزها از صبح زود میام مهدکودک و یکسره تا 8شب مهد کودک هستم اگه بگم خسته نمیشم که دروغ گفتم ولی وقتی موج عشق رو تو چشم بچه ها میبینم تمام خستگیم میره همین دیشب من کنار پنجره دفتر مهدکودک نشسته بودم که مامان یکی از بچه ها اومد دنبالش ..اسمش مهبد هست..من به مهبد میگم مهبد جون خداحافظ..مهبد میخنده میگه خداحافظ فردا هم بیا خیلی خنده داری.........همون لحظه من خندم میگیره؟مهبد در من چی دیده که میگه من خنده دارم؟
******************
.
Adsl مهدکودک هم وصل شدواز این به بعد میتونم بیام زود اپ کنم و بلاگ دوستای خوبم رو بخونم
***************
فکر کنم پنجشنبه بود که بعد از اتمام مهدکودک یهو هوس سس ماست و بیت مالت لیمو(دلستر لیمو) کردم و بعدش رفتم سناتور که یهو یک خانوم خوشگل و دوست داشتنی رو دیدم که با یک دختر کوچولوی ناز و دوست داشتنی بود و من خیلی ذوق زده شدم اخه دوست وبلاگی خوبم سحربانو جون بود..سحر جونم حنا جون خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
*****************
دفعه دیگه با کلی عکس میام
************
فردا عروسی دعوت هستم فعلا دو دل هستم که برم یا نرم؟